تبليغاتX
...هنوز در سفرم

...هنوز در سفرم

در اوارخونين گرگ و ميش
ديگر گونه مردي آنک
که خاک را سبز مي خواست و عشق را شايسته ي زيبا ترين زنان
که اينش به نظر هديتي نه چنان کم بهاء بود
که خاک و سنگ را بشايد 
چه مردي
چه مردي که مي گفت قلب را شايسته تر آن که به هفت شمشير عشق در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن که زيبا ترين نامها را بگويد
و شير آهن کوه مردي از اين گونه عاشق  
ميدان خونين سر نوشت
به پاشنه ي آشيل در نوشت
روئينه تني که راز مرگش اندوه عشق غم تنهايي بود
آه اسفنديار مغموم
 ترا آن به که چشم فرو پوشيده باشي

آيا نه
يکي نه بسنده بود که سر نوشت مرا بسازد
من تنها فرياد زدم نه
من از فرو رفتن تن زدم
 صدايي بودم من
شکلي ميان اشکال
و معنايي يافتم
من بودم و شدم
نه دان گونه که غنچه اي گلي
يا ريشه اي که جوانه اي
يا يکي دانه که جنگلي
راست بدان گونه که عامي مردي شهيدي
تا آسمان بر او نماز برد
من بي نوا بندگکي سر براه نبودم
و راه بهشت مينوي من بز رو طوع خاک ساري نبود
مرا ديگر گونه خدائي مي بايست شايسته ي آفرينه اي که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند
و خدائي ديگر گونه آفريدم
 دريغا شير آهن کوه مردا که تو بودي
 و کوه وار پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار مانده بودي
اما نه خدا و نه شيطان
سر نوشت تو را بتي رقم زد که ديگران مي پرستيدند
بتي که ديگرانش مي پرستيدند

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

WWW.AASHEGHANEHA.BLOGFA.COM

      

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط کامران  |