تبليغاتX
...هنوز در سفرم

...هنوز در سفرم

نيستش
نمي دونم کجاست
چه ميکنه
ولي ميدونم که ندارمش
هيچوقت نخواستم که تو رو با چشمات به ياد بيارم
نمي خواستم که تو رو تو گم ترين آرزوهام ببينم
نمي خواستم که بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوست دارم
آخه تو هول و ولاي پريشوني و تو رو نداشتن
تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ حال اون خوش
اي بي مروت
ديگه دلي ميمونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگي اش بگه
بگه که هنوز زندس
هنوز زندس
اگه صدا صداي منه، نفس اگه نفس تو ،
بذارکه اون خوش غيرتاش بدونن که دل ،دل من ديگه دل نيست
ديگه دل نميشه
نه ديگه اين واسه ما دل نميشه

 

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

مگر مي شود آدم فقط يک بار عاشق بشود؟

عشق ابدي فقط يک حرف است .پيش مي آيد که آدم خيلي خاطر کسي را بخواهد.

اما هميشه وقتي آدم فکر مي کند که دلش سخت پيش يکي گرفتار است ،

يک دفعه يک جايي مي بيند که دلش ، ته دلش براي يکي ديگر هم مي لرزد .

اگر با وفا باشد ، دلش را خفه مي کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش مي ماند.

 اگر بي وفا باشد ، مي لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش مي ماند.

هيچ کس حکمتش را نمي داند ...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را.

يکي را بايد انتخاب کند ، فرار ندارد...

شاهدخت سرزمين ابديت

                                آرش حجازي

+ نوشته شده در  85/05/29ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

بايد ايدل اندکي بهتر شويم

يا که اصلا آدمي ديگر شويم

از همين امروز هنگام نماز

با خدا قدري صميمي تر شويم

+ نوشته شده در  85/05/29ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...

مگذارید که نام شما را بدانندو به نام بخوانندتان...

هر سلام،آغاز دردناک یک خداحافظی است.

+ نوشته شده در  85/05/28ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط   | 

روزها مي گذرند
ايام سال
فصلهاي باران ،خزان
عصرهاي تنهايي
دلتنگي
در کوچه ،خيابان قدم مي زنم
اما تو نيستي
هيچ کس نيست
به خانه ميروم
مداد مي گيرم که طرحي زنم
چيزي نويسم
در طرح سطر اول مي مانم
خاطره ها مي آيند
آرزوها ، غمها
تمام کلمه ها را مي خواهند
اماچيزي نوشته نمي شود
صفحه سفيد کاغذ
با سيلاب اندوه چه کند
فقط مي نويسم

امر
وز هم تو را جستم، نيافتم
فهميدم هنوز هم تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  85/05/22ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط   | 

دم غروب بود
ساز زن کنار آبادي نشست.
زمزمه اي کرد
حرفي گفت زخمه غمي
بر تار غروب نواخت
پرنده گفت
چرا آوازش بر نمي آيد
باد گفت
صدايش شکسته است
 
+ نوشته شده در  85/05/22ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر