دلم به حال تمام کساني مي سوزد
که غريزه ي حيواني خود را با
عشق
يکسان مي انگارند .
بچه ها شوخی شوخی به گنجلیشکها سنگ میزدند ولی گنجلیشکها جدی جدی میمردن
بچه ها شوخی شوخی به غورباقه ها سنگ میزدند ولی غورباقه ها جدی جدی میمردن
آدمها شوخی شوخی زخم می زنند ولی قلبها جدی جدی میشکنند
و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشق میشم . . . .
خاکستر نگاه مرا هيچ کس نديد
خط سياه آه مرا هيچ کس نديد
با اشک خويش ، آيينه ها ساختم ولی
آيينهً نگاه مرا هيچ کس نديد
جرمم عبور از خط سبز بهار بود
تاوان اين گناه مرا هيچ کس نديد
دستی نبود يارى اين خسته را ، دريغ!
افتادن به چاه مرا هيچ کس نديد
وقتی که ياس در رگ هر شعر من دويد
ويرانی پناه مرا هيچ کس نديد
بايد اعتراف کنم من نيز گاه
به آسمان نگاه کردم
دزدانه
در چشمان ستارگان
نه به تماميشان
به دانها که شبيه ترند به چشمان تو
توی آینه خودتو ببین چه زود زود
توی جوونی قصه اوم دسراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی غبار غم
بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه
منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد
خودش می گفت یه روزی میذاره میره
خودش می گفت یه روز خاطره ها تو میبره از یاد
اخه دل من دل ساده ی من
تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
اخه دل من دل دیوونه ی من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
آخه دل من دل دیوونه ی من
تا کی میخوای خیره بمونی به عکی روی دیوار
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندی بی کسی یه عمر خاطره پیش رو
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد
از اون چی موند به جز یه قاب عکس روبروت
آخه دل من دل دیوونه ی من ....
تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی
تاکی میخوای بشینی چشم به در میدووزی
در پی پیدا کردن کسی برو
که فقط برای خودت بخواد تو رو
اخه دل من دل ساده ی من
تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
اخه دل من دل دیوونه ی من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
آخه دل من دل دیوونه ی من
محتسب در نیمه شب جایی رسید .
در بن بازار مستی خفته دید .
گفت : هان مستی چه خوردستی ؟ بگو.
گفت : از آن خوردم که اندر سبو .
گفت : خود اندر سبو واگو که چیست .
گفت : از آن خورده ام. گفت :این خفی است .
گفت : آنچه خورده ای ، آن چیست ، آن ؟
دور می شد این سوال و این جواب ؛
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت : با او محتسب : هین ، ((آه)) کن .
مست ((هوهو)) کرد هنگام سخن .
گفت : گفتم ((آه) کن ((هو)) میکنی .
گفت : من شادم ، تو از غم میزنی
آه از درد و غم و بیداری است ؛
هوی هوی می کشان از شادی است .