تبليغاتX
...هنوز در سفرم

...هنوز در سفرم

کاش يکي بود يکي نبود

 اول قصه ها نبود

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

میدونید چیه هر چی به خودم فشار میارم  نمیدونم این چه زندگی مسخره ایه اصلا برای چی زندگی

می کنیم (خودمو می گما) خیلی مسخرست اصلا نمیتونم باور کنم داریم کم کم تمام بازیگرا و شاعرا و خوانندها رو داریم فقط با یه فاتحه ی خوشک و خالی از دست میدیم و فراموش میکنیم ...

مهم نیست بگذریم ..

Soldier of Friday

نقره ...

حالا چرا نقره ؟ طلا که بهتره

اصولا از هر صد نفری که این اسم و میشنون هر صد نفرشون همینو میگن چرا طلا نه

چون همه طلا رو دوست دارن

فلز آخر

فلزی که ماله اساطیر قبل از ادمه

فلز قصه

همه چی یعنی طلا

ساعت ! طلا

کلید طلائی شهر

طلا دوز

طلا کار

طلا باف

طلا کوب

طلای دست افشار

طلای جعفری

طلای سرخ

اما سر راست همه از این یکی می ترسن ! مرگ

مرگم که فقط مرگ نقره ایه

تیغ

چاقو

.....

......

سیم خار دار چه رنگیه ..

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد

 

مدت لبخند را تمديد كرد

 

كاش مي شد در ميان لحظه ها

 

لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

آن که در تنهاترين تنهایيم تنهايم گذاشت

 

     کاش در تنهاترين تنهاييش تنها کس تنهاييش تنهايش

 

          نگذارد...

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

نه در رفتن حرکت بود

 نه در ماندن سکوت

شاخه ها را از ریشه ها جدایی نبود

و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که بشاید

و ستاره ی پرشتاب بر مداری مایوس

جاودانه می گردد .

+ نوشته شده در  84/09/17ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

برایت چند سطری
عاشقانه
بی تکلف
صادقانه
بی تعارف
شعر خواهم گفت
و از قلب شکسته
دردهای
غربتم را
گردهای
محنتم را
باز خواهم رفت
تو آن نوری که من در
کوچه های
انس و الفت
خانه های
پاک حرمت
جستجو کردم
و آن زیباگهی که
لحظه لحظه
در نوایم
گریه گریه
در دعایم
آرزو کردم.
+ نوشته شده در  84/09/16ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

در اینجا چهار زندان است

ز هر زندان دو چندان نقد

در هر نقد چندین هجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشسته ست

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته ست

کسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکستند

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسم

در اینجا چهار زندان است

ز هر زندان دو چندان نقد

در هر نقد چندین هجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارن

در این زنجیریان هستند مردانی که رویایشان هر شب زنی در بهجت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

من اما بر زنان چیزی نمی یابم کز آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش

مرا گر نبود این رنج شاید با مرادی همچو یادی

دود ولغزان می گذشتم از تراز خاک پست

جرم این است

جرم این است...

+ نوشته شده در  84/09/16ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

مطالب قدیمی‌تر