تبليغاتX
...هنوز در سفرم

...هنوز در سفرم

سلام وبلاگ جدیدم با پست هایی جدید

LP forever

+ نوشته شده در  86/07/20ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

وبلاگ تعطیل

از این به بعد

276482

+ نوشته شده در  85/07/05ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

L Y R I C S

بیاید ببینید چه خبره

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

L Y R I C S

بیاید ببینید چه خبره

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

از این به بعد فقط Lyrics   و

 معنی شعر های خارجی رو می ذارم

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

 (فروغ فرخزاد)ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه  می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  85/06/08ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

در اوارخونين گرگ و ميش
ديگر گونه مردي آنک
که خاک را سبز مي خواست و عشق را شايسته ي زيبا ترين زنان
که اينش به نظر هديتي نه چنان کم بهاء بود
که خاک و سنگ را بشايد 
چه مردي
چه مردي که مي گفت قلب را شايسته تر آن که به هفت شمشير عشق در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن که زيبا ترين نامها را بگويد
و شير آهن کوه مردي از اين گونه عاشق  
ميدان خونين سر نوشت
به پاشنه ي آشيل در نوشت
روئينه تني که راز مرگش اندوه عشق غم تنهايي بود
آه اسفنديار مغموم
 ترا آن به که چشم فرو پوشيده باشي

آيا نه
يکي نه بسنده بود که سر نوشت مرا بسازد
من تنها فرياد زدم نه
من از فرو رفتن تن زدم
 صدايي بودم من
شکلي ميان اشکال
و معنايي يافتم
من بودم و شدم
نه دان گونه که غنچه اي گلي
يا ريشه اي که جوانه اي
يا يکي دانه که جنگلي
راست بدان گونه که عامي مردي شهيدي
تا آسمان بر او نماز برد
من بي نوا بندگکي سر براه نبودم
و راه بهشت مينوي من بز رو طوع خاک ساري نبود
مرا ديگر گونه خدائي مي بايست شايسته ي آفرينه اي که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند
و خدائي ديگر گونه آفريدم
 دريغا شير آهن کوه مردا که تو بودي
 و کوه وار پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار مانده بودي
اما نه خدا و نه شيطان
سر نوشت تو را بتي رقم زد که ديگران مي پرستيدند
بتي که ديگرانش مي پرستيدند

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط کامران  |